تبليغاتX
مخلوق


گاه نوشت های من

خداحافظ ای عطر شعر شبانه...
 

  پشت شیشه باد شبرو جار می زد


  برف سیمین شاخه ها را بار میزد

  پیش آتش


  یار مهوش


  نرم نرمک تار میزد


  جنبش انگشت های نازنینش


  به چه دل کش

 
  به چه موزون

  نقش های تار و گل گون


  بر رخ دیوار میزد

  موج های سرخ می رفتند بالا روی پرده


  بچه گربه جست می زد سوی پرده

 
  جام های می تهی بودند از بزم شبانه

  لیک لب ریز از ترانه


  توله ام با چشم های تاب ناکش

 
  من نمی دانم چه ها می دید در رخسار آتش


  ابرهای سرخ و آبی

 
  روزهای آفتابی

 
  چون دل من

   پنجه نرم نگار خوشگل من


  بسته میشد باز یشد

 
  جان من لرزنده از ماهور و شهناز می شد


  چشم هایم می شدند از گرمی پندار سنگین

 
  پلک ها از خواب خوش می امدند آهسته پایین

 
  با پر موزیک جان می رفت بیرون

 
  در بهشتی پک و موزون

 
  ای زمین ! بدرود تو


  ای زمین ! بدرود تو


  سوی یک زیبایی نو


  سی پرتو


  دور از تاریکی شب


  دور از نیرنگ هستی

 
  رنج پستی

 
  تیره روزی

  کشمکش دیوانگی بی خانمانی خانه سوزی


  دارد این جا آشیانه

  آرزوی پک و مغز کودکانه


   آرزوی خون و نیروی جوانی


  دارد اینجا زندگانی

 
  دور از هم چشمی شیطان و یزدان

 
  دور از آزادی و دیوار زندان


  دور دور از درد پنهان


  دور ؟ گفتم دور ؟ گفتم سوی خوشبختی پریدم ؟


  پس چرا ناگه صدای توله خود را شنیدم


  چشم ها را باز کردم آه دیدم


یار رفته


  تار رفته


  آن همه آهنگ خوش از پرده پندار رفته

  بر درخت آرزوی کهنه من خورده تیشه

  نو نهال آرزوی تازه ام شل شد ز ریشه


  پشت شیشه


  باز برف سیم پیکر شاخه ها را بار می زد


  باز باد مست خود را بر در و دیوار می زد

  در رگ من نبض حسرت تار می زد

                                                              "گلچین گیلانی"

 پ ن:

۱.شده درست زمانی که فکر می کنید همه چیز درست طبق قاعده پیش می رود اوضاع مثل این که طوفانی آمده باشد که همه چیز را خراب کند یا سیلی که آمده تا همه جیز را با خود ببرد به هم بریزد؟

۲.فکر کنم  در حال درجا زدن هستم.توان حرکت ندارم.یکی باید پیدا شود مرا به جلو هل بدهد.یا نه !یک نفر بیاید دست مرا بگیرد و بکشاندم به جلو...

۳.اجایی سراغ دارید که کسی جز خدا آن جا نباشد ؟در این شلوغی نمی شود سرش فریاد کشید!

۴.خدایاچند بار بگویم؟ من نه می خواهم آدم های خیلی خوب را ببینم نه آدم های خیلی بد را.انگار گوشت بده کار نیست.تو فقط این ها را به من نشان می دهی.

۵.از دست خدا خیلی شاکیم.خیلی.

۶.خدایا دوستت دارم!

۷.درود فراوان بر دوستان

.

.

.


+ نوشته شده توسط هانیه در دوشنبه 6 آبان1387 و ساعت 23:42 |
بی دل
 


  آري ، تو آنكه دل طلبد آني


   اما


   افسوس


  ديري ست كان كبوتر خون آلود


  جوياي برج گمشده ي جادو


   پرواز كرده ست...

                      

                    "مهدی اخوان ثالث"

  پ ن:

 ۱. وقتی که یک آدم از بی خوابی شب ها نجات پیدا می کند به این

 معناست که بعضی چیزها تغییر کرده؟

 ۲ .ما که دلمان را سپردیم...

 ۳ .اولین حدسی که زدید کاملا اشتباه است!
 


+ نوشته شده توسط هانیه در پنجشنبه 21 شهریور1387 و ساعت 23:5 |
آی دنیا دنیا دنیا...
 

 آن‌چنان خسته‌ام


  كه


  وقتي تشنه‌ام


  با چشمهاي بسته


  فنجان را كج مي‌كنم


  و آب مي‌نوشم


  آخر اگر كه چشم بگشايم


  فنجاني آنجا نيست


  خسته‌تر از آن‌ام


  كه راه بيفتم


  تا براي‌ِ خود چاي آماده سازم (كنم)


  آن‌چنان بيدارم


  كه مي‌بوسمت


  و نوازشت مي‌كنم


  و سخنانت را مي‌شنوم


  و پس‌ِ هر جرعه


  با تو سخن مي‌گويم


  و بيدارتر از آن‍َم


  كه چشم بگشايم


  و بخواهم تو را ببينم


  و ببينم


  كه تو نيستي


  در كنارم.

                          "" اريش فريد  (شاعر معاصر اتريش)""

  پ ن:

۱.مترجم:ترجمة: ا. آ. بت آرا

۲.سخت ترین کار دنیا شناخت آدمی است که رو به تو ایستاده و با تو صحبت می کند.من که چند بار رودست خورده ام...

۳.خیالات باطل ممنوع!

۴.کلا از شعرهای رمانتیک خوشم می آید!!


+ نوشته شده توسط هانیه در چهارشنبه 6 شهریور1387 و ساعت 0:51 |
منو درگیر خودت کن...
 

       برف خيال تو

      در دست هاي دوستي من

      بيش از دمي نماند

      اي روح برفپوش زمستان

      پنداشتم كه پيك بهاري

      پيراهنت به پاكي صبح شكوفه هاست

      پنداشتم كه

      مي رسي از راه

      فرخنده تر ز معني الهام

      در لفظ زندگاني من ، خانه مي كني

      پنداشتم كه رجعت سالي

       از بعد چهار فصل

       با بعثت خجسته ي خورشيد

      در شام جاهليت يلدا

      اما ،‌تو فصل پنجم عمر دوباره اي

      اي روح سردمهر زمستان

      ديگر از آن طلوع طلايي چه مانده است

      جز اين غروب زرد ؟

       روز خوشي كه ديدم آيا به خواب بود ؟

      شب با هزار چشم

      خندد به من كه : خواب خوشي بود روز تو

      روزي كه شمع مرده در آن ،‌ آفتاب بود

                             

                                                        "نادر نادر پور"

   پ ن:

   ۱.دلم برای این جا تنگ شده بود!

  ۲.هنوز درگیرم با خودم.گاهی فکرمی کنم هنوز به شناختی که هر آدمی باید از خودش داشته باشد     نرسیدم و همین باعث می شود ازخودم بدم بیاید...

  ۳.خدا هنوز با من سر شوخی دارد.فکرش دست از سرم بر نمی دارد...

  ۴.شما چطورید؟

             نوستالوژي


+ نوشته شده توسط هانیه در دوشنبه 14 مرداد1387 و ساعت 2:12 |
كيش و مات...
 

 خدايا

چند  بار مي خواهي منو با اتفاقاتي تكراري امتحان كني؟

من اين بار جنبه لازم رو ندارم و هر لحظه  امكان شكست خوردنم هست

خدايا

 اين دفعه حساب كتاب نداره ممكنه گير بيفتم..

من تحملش رو ندارم.

مي ترسم

لطف كن دست از سر من بردار و اين جوري با من شوخي نكن

هواي ما رو بيش تر داشته باش

با تشكر:

بنده ي ترسوي تو-هانيه

 


+ نوشته شده توسط هانیه در جمعه 31 خرداد1387 و ساعت 1:40 |
Template Designer: kiyanoosh ansari - kiyansoft | © 2005 - 2006 honeyhani22.Blogfa.Com