برف خيال تو
در دست هاي دوستي من
بيش از دمي نماند
اي روح برفپوش زمستان
پنداشتم كه پيك بهاري
پيراهنت به پاكي صبح شكوفه هاست
پنداشتم كه
مي رسي از راه
فرخنده تر ز معني الهام
در لفظ زندگاني من ، خانه مي كني
پنداشتم كه رجعت سالي
از بعد چهار فصل
با بعثت خجسته ي خورشيد
در شام جاهليت يلدا
اما ،تو فصل پنجم عمر دوباره اي
اي روح سردمهر زمستان
ديگر از آن طلوع طلايي چه مانده است
جز اين غروب زرد ؟
روز خوشي كه ديدم آيا به خواب بود ؟
شب با هزار چشم
خندد به من كه : خواب خوشي بود روز تو
روزي كه شمع مرده در آن ، آفتاب بود
"نادر نادر پور"
پ ن:
۱.دلم برای این جا تنگ شده بود!
۲.هنوز درگیرم با خودم.گاهی فکرمی کنم هنوز به شناختی که هر آدمی باید از خودش داشته باشد نرسیدم و همین باعث می شود ازخودم بدم بیاید...
۳.خدا هنوز با من سر شوخی دارد.فکرش دست از سرم بر نمی دارد...
۴.شما چطورید؟